روزهای خیلی بد...
سلام پسرگلم میشه گفت که بعد عید پستی برات نزاشتم ولی الانم با خبرهای خوبی نیومدم تا حالا چندین بار اومدم برات بنویسم ولی نه دلم ونه دستم به نوشتن نمیاومد ولی الان یه لحظه خواستم بنویسم برات از روزهایی که خیلی سخت میگذره....

عزیز دلم تقریبا 29 خردادماه بود که صبح به خاطر زلزه کمی ترسیدیم بعد تموم شدنش داشتیم میرفتیم خونه مادر شماهم بغلم بودی از آسانسور ترسیدم بریم خدایی نکرده گیر بیفتیم از پله ها رفتم یدونه پله آخری سنسور راه پله خاموش شد و من پام پیچ خورد و افتادم و تورو محکم بغل کردم که سرت جایی نخوره که خدارو شکر نخورد ولی پای چپ مامان دو تا استخوناش کامل شکست و مجبور به عمل و گداشتن پلاتین شدم و اینجوری شد که تقریبا یک ماهی خونه مادر جون بودیم و کلی زحمتش دادیم بمیرم برات که توهم خیلی غصه منو میخوردی اینحوری روزها رو میگذروندیم که روز سه شنبه 29 تیر روز خیلی خیلی بدی شد برامون دقیقا یک ماه بعد شکستن پام 28 تیر پدر رفت باغ چون مادر پیش ما بود تنها رفت صبحش ساعت 12 گوشی مادر زنگ زدن و گفتن بیاین اهر گفتن پدر رو باغ زنبور نیش زده وااااای خدا تا ما برسیم اهر بیمارستان پدر جون عزیز دووم نمیارن الهی بیمرم براش چون پدر ناراحتی قلبی هم داشتن حساسیت میده و تا دکترا میان کاری بکنن پدر جون سکته قلبی میکنه احیا میکنن برمیکرده وای باز دوباره سکته امون نمیده پسر عزیزم الان دقیقا 50 روزه که در نبود پدر داریم میسوزیم مامانی امروز که من داریم این مطلب رو برا مینویسم شما چهار سال و نه ماهته نمیدونم وقتی بزرگ شدی چقدر خاطره از پدر نازنینت تو ذهنت هست ولی تا جایی که بتونم از خوبیاش و کاراش برات میگم که بدونی نوه چه پدری بودی و چه نعمتی رو به این زودی از دست دادی چون اولین نوه هم بودی پدر واقعا عاشقانه دوست داشت شما هم اولین روزهای نبود پدر خیلی بی تابی میگردی همش بهونه گیری میکردی الان دیگه میگی پدر رفته پیش خدا واز اونجا مارو میبینه الهی مامان دورت بگرده ...
چندتا از عکسات اینجا برات یادگاری میزارم...


مامانی این عکس ها رو دقیقا یه روز قبل فوت پدرازتون گرفتم که داشتین تو حیاط آب بازی میکردین...



عزیزم این تیرکمونم پدر برات خریده تو باغ گداشته بود که رفتنی بهت بده که متاسفانه قسمت نشد خودش بده...



روزهای خیلی بد...
